تبلیغات
ت مثل تایباد ... ت مثل تربیت...(کلاس ششم)
ت مثل تایباد ... ت مثل تربیت...(کلاس ششم)
درباره ششم ابتدایی،روشهاوالگوهای تدریس،ششم،کار وفناوری ششم،تفکر و پژوهش ششم،فارسی ،کتاب جدید التالیف ،ریاضی،علوم،مطالعات اجتماع 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتان درباره حذف آزمون نمونه دولتی و استعداد های درخشان چیست؟




لینک دوستان
پیوندهای روزانه
[ شنبه 10 تیر 1396 ] [ 10:03 بعد از ظهر ] [ وحید لطفی ]
[ سه شنبه 1 اسفند 1396 ] [ 08:08 قبل از ظهر ] [ وحید لطفی ]
[ دوشنبه 12 اسفند 1392 ] [ 07:04 قبل از ظهر ] [ وحید لطفی ]

روزی یك مرد ثروتمند پسر بچه كوچكش را به یك ده برد تا به او نشان دهد مردمی كه در آنجا زندگی می كنند چقدر فقیر هستند.آن دو یك شبانه روز در خانه محقر یك روستایی مهمان بودند.در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه كردی؟پسر پاسخ داد:بله پدر! و پدر پرسید:چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر كمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم كه ما در خانه یك سگ داریم و آنها چهار تا.ما در حیاطمان یك فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند كه نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!  با  شنیدن حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه كرد: (متشكرم پدر تو به من نشان دادی كه ما چقدر فقیر هستیم...!؟)




طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده،  درس فارسی ششم ابتدایی، 
برچسب ها: حکایت، داستان های کوتاهو آموزنده، معنای فقر، داستان فقر، فارسی ششم ابتدایی، دانلود کتابهای ششم ابتدایی،  
[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 09:38 بعد از ظهر ] [ وحید لطفی ]

حتما بخوانید

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...
می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
*
مُردم.
برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.
حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!...

برگرفته از وبلاگ آموزش ابتدایی (فرهنگیان نیوز)




طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده، 
برچسب ها: داستان پند آموز، داستان های کوتاه،  
[ شنبه 10 فروردین 1392 ] [ 09:44 بعد از ظهر ] [ وحید لطفی ]

 

یک بازرگان موفق و ثروتمند، از یک ماهی گیر شاد که در روستایی در مکزیک زندگی می کرد و هر روز تعداد کمی ماهی صید می کرد و می فروخت پرسید: چقدر طول می کشد تا چند تا ماهی بگیری؟
ماهی گیر پاسخ داد: مدت خیلی کمی

بازرگان گفت: چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید کنی؟

پاسخ شنید: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است

بازرگان متعجب پرسید: پس بقیه وقتت را چیکار می کنی؟

ماهی گیر جواب داد: با بچه هایم گپ می زنم. با آن ها بازی میکنم. با دوستانم گیتار می زنم .

بازرگان به او گفت: اگر تعداد بیشتری ماهی بگیری می توانی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد آن قایق های دیگری خریداری کنی آن وقت تعداد زیادی قایق برای ماهیگیری خواهی داشت. بعد شرکتی تاسیس می کنی و این دهکده کوچک را ترک می کنی و به مکزیکوسیتی می روی و بعدها به نیویورک و به مرور آدم مهمی می شوی.
ماهی گیر پرسید: این کار چه مدتی طول می کشد و پاسخ شنید: حدودا بیست سال
.
و بازرگان ادامه داد: در یک موقعیت مناسب سهام شرکتت را به قیمت بالا میفروشی و این کار میلیون ها دلار نصیبت می کند.

ماهی گیر پرسید: بعد چه اتفاقی می افتد ؟
بازرگان حواب داد: بعد زمان بازنشستگی فرا می رسد. به یک دهکده ساحلی می روی برای تفریح ماهی گیری میکنی. زمان بیشتری با همسر و خانواده ات می گذرانی و با دوستانت گیتار می زنی و خوش میگذرانی.

ماهی گیر با تعجب به بازرگان نگاه کرد
اما آیا بازرگان معنای نگاه ماهی گیر را فهمید؟

برگرفته از وبلاگ  الف ... خشت اول آموزش آقای جوانبخت




طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده، 
[ شنبه 7 بهمن 1391 ] [ 11:50 بعد از ظهر ] [ وحید لطفی ]

نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:

گاهی یادم میرود که هستی

کاش بیشتر نسیم می وزید........




طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده،  درس فارسی ششم ابتدایی، 
[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 03:14 بعد از ظهر ] [ وحید لطفی ]

 

هر گاه بتوانیم پس از شکست لبخند بزنیم، شجاع خواهیم بود.

                                                                  ابراهام لینکین

 




طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده،  سخنانی از بزرگان، 
برچسب ها: سخنی از بزرگان، جملات پندآموز، ابراهام لینکین،  
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 07:29 بعد از ظهر ] [ وحید لطفی ]

آدمهای بزرگ،کسانی نیستند که شکست نخورده‌اند

کسانی هستند که بعد از شکست ، پیروز شده‌اند . . .




طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده،  سخنانی از بزرگان، 
[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 10:05 بعد از ظهر ] [ وحید لطفی ]
خوشا آنانکه در میزان وجدان                      حساب خویش سنجیدند و رفتند

نگردیدند هرگز گرد باطل                           حقیقت را پرستیدند و رفتند

                                          "پروین اعتصامی"




طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده، 
برچسب ها: پروین اعتصامی، شعر آموزنده و تعلیمی، ادبیات تعلیمی، اشعار پروین اعتصامی،  
[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 09:28 بعد از ظهر ] [ وحید لطفی ]

استفاده از این داستانهای صوتی آموزنده بر عهده شما معلم عزیز هست و شما می توانید برای هر درسی که مناسب می بینید استفاده کنید.

هدف من به اشتراک گذاشتن این فایل ها در اختیار همکاران است.

فایل صوتی داستان  حضرت نوح(ع)

دانلود




طبقه بندی: دانلود ها،  عمومی،  داستان های کوتاه و آموزنده،  پایه ششم،  پایه پنجم،  پایه چهارم،  پایه سوم،  پایه دوم،  پایه اول،  هنر ششم ابتدایی، 
[ پنجشنبه 16 آذر 1391 ] [ 06:10 بعد از ظهر ] [ وحید لطفی ]

استفاده از این داستانهای صوتی آموزنده بر عهده شما معلم عزیز هست و شما می توانید برای هر درسی که مناسب می بینید استفاده کنید.

هدف من به اشتراک گذاشتن این فایل ها در اختیار همکاران است.

داستان بیرون آمدن شتری از دل کوه

حضرت صالح(ع)

 

دانلود

 




طبقه بندی: دانلود ها،  داستان های کوتاه و آموزنده،  پایه ششم،  پایه پنجم،  پایه چهارم،  پایه سوم،  پایه دوم،  پایه اول،  هنر ششم ابتدایی،  هدیه ششم ابتدایی، 
برچسب ها: بهترین دانلود، دانلود داستان های قرآنی و آموزنده،  
[ سه شنبه 5 دی 1391 ] [ 09:35 بعد از ظهر ] [ وحید لطفی ]

آدامس ها بزرگترین اساتید معنویت هستند

از کودکیمان تلاش می کنند به ما بفهمانند

”هیچ شیرینی ای ماندگار نیست . . . “

 




طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده،  سخنانی از بزرگان، 
[ چهارشنبه 3 آبان 1391 ] [ 09:50 بعد از ظهر ] [ وحید لطفی ]

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دوتا از آن ها به داخل گودال عمیقی افتادند.بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی  دیدند که گودال چقدر عمیق است , به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست , شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرف ها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند, اما قورباغه ها ی دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند , چون نمی توانند از گودال بیرون بیایند.بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های آن ها شد و دست از تلاش برداشت و به داخل گودال پرت شد و مرد.اما قورباغه ی دیگر دست از تلاش برنداشت و با تمام توان تلاش می کرد.هرچه قورباغه های دیگر فریاد می زدند که دست از تلاشش بردارد , او مصمم تر میشد تا اینکه بالاخره از گودال به بیرهن پرید.وقتی بیرون آمد بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند که ((مگر تو حرف های ما رو نمیشنیدی؟))معلوم شد که قورباغه ناشنوا است, و در واقع او در تمام این مدت فکر می کرد که آن ها دارند او را تشویق می کنند ...




طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده، 
[ چهارشنبه 18 مرداد 1391 ] [ 07:08 بعد از ظهر ] [ وحید لطفی ]

بستنی

 پسر بچه ای وارد یك بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یك لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید:یك بستنی میوه ای چند است؟پیشخدمت پاسخ داد:۵۰ سنت.پسر  بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن كرد.بعد پرسید:یك بستنی ساده چند است؟در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:۳۵ سنت.پسر دوباره سكه هایش را شمرد و گفت:لطفا یك بستنی ساده.پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال كار خود رفت.پسرك پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت كرد.آنجا در كنار ظرف  خالی بستنی ۲سكه ۵ سنتی و ۵ سكه ۱ سنتی گذاشته شده بود-برای انعام پیشخدمت.




طبقه بندی: داستان های کوتاه و آموزنده، 
[ پنجشنبه 12 مرداد 1391 ] [ 12:22 بعد از ظهر ] [ وحید لطفی ]
نظرات
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

درباره وبلاگ


هیچ چیزی را نمی توان به کسی یاد داد، ولی می توان به او کمک کرد تا پاسخ ها را از درون خود بیابد....

با سلام وحید لطفی هستم آموزگار پایه ششم شهرستان تایباد
ورودی سال 85 به مرکز تربیت معلم علامه طباطبایی سبزوار هستم و در سال 87 به عنوان سهمیه شهرستان باخرز کار خود را شروع کردم و بعد از 3 سال به تایباد منتقل شدم و تا کنون در شهرستان تایباد مشغول به کارم .
در طول خدمت در همه پایه ها تدریس کردم و در چند سال اخیر فقط در کلاس ششم مشغول خدمت هستم .
معلم نمونه شهرستان تایباد با 11 سال سابقه در سال 97-96

گر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :


  • paper | وب تکاب بلاگ | خرید رپورتاژ بک لینک
  • صحاب | فروش بک لینک ارزان